در این غروب رنگ پریده غمبار
در این غروب رنگ پریده غمبار ...
من هم مانند هر عاشق دیگری آرزو دارم در این غروب پاییزی در کنار تو راه بروم، نفس بکشم
و خود را از اندوه این غم جانسوز که چون تیغی برّان تا مغز استخوانم فرو می رود برهانم.
من نیز می خواهم چشمانی را که نذر تو کرده ام به روی ماهت باز کنم و همراه با خنده تو،
همه اشک های تلخ دوری را به اشک شوق بدل سازم............
من نیز می خواهم که همراه با تو به آسمان آبی بنگرم و انعکاس نگاه تو را چون رنگین کمانی
در دل آبی خدای گونه این گنبد مینا دنبال نمایم.......
من نیز می خواهم به صدای تو گوش دارم و جان نوش نمایم.......
من نیز می خواهم این قفس دل تنگی و دل شکستگی را بشکنم و چون پرستویی عاشق در
هوای وصال پرواز کنم..........
من نیز می خواهم این غربت دیرپای دیر گذر را در پای تو ذبح کنم و بر قدم های تو بوسه
عشق زنم.......
ولی چه کنم که نصیب من از عشق جز دوری نیست و مرا تحمل باید و صبری فزون تر از هر صبر دیگری.
دیگران در هر غروب، خورشید را به یکدیگر نشان می دهند و رنگ سرخ مایل به زردش را به رخ
یار تشبیه می کنند و یا نوید دمیدن صبحی دیگر در فردایی دل انگیز می دهند.....
اما من چون در هر غروب رنگ پریده غمبار دیگری، خورشید را می نگرم که خسته از پیدا کردن
محبوب، خسته تر و رنگ پریده تر از هر زمان دیگری، سر بر شانه افق نهاده است و
دلشکسته می گرید و می رود تا دوباره فردا و فرداها را نیز چون دیروز و دیروزها بچرخد و
بگردد، شاید روزی محبوب به وی نگاهی کند..........

صاعقه عشق
خدا
صاعقه عشق
امروز زیر باران و تگرگ شدید و سیلآسای پاییزی که همه جا را شست، با آن همه رعد و برقی که سینه
افق را هر لحظه میشکافت و انبوه ابرهای سیاه و متراکم که هیچ روزنهای به سمت آبی آسمان باقی
نمیگذاشت، من میاندیشیدم که سینه آسمان تنگتر است یا سینه عاشقان؟ صدای فریاد دو ابری که
از پس جدایی به هم میرسند سوزناکتر است یا صدای غمگینانه ناله عاشقی که خنجر هجران یار،
دلش را دائم نیش میزند؟ لهیب آتشی که عاشق سرتاپا، درون آن میسوزد و میگدازد، سوزانتر
است یا برقی که لحظهای از آسمان میجهد؟
آنان که شرار عشق را بر سینه دارند با من موافق خواهند بود که آتش عشق و سوز هجر و داغ فراق و
غم محبوب را با هیچ کلمهای نتوان بیان کرد و با جان عاشق چنان کند که هزار بار سختتر است از آن
صاعقهای آسمانی که بر درختی خشک فرود می آید...........
اما خوش آتشی است، شعلههای عشق، که با همه سوز و دردش، عاشق از آن گریزان نیست و جان بر
آن کباب میسازد و با یاد دائم معشوق روزگار میگذراند..............
چشم به راه
عمري است منتظرم بي دليل ..........
چشم به راه شما ....
قرني است سر به گريبان خود .....
بدون شما.......
راهي است پر پيچ و خم .
ز زمين.....................
تا به كوي شما .....
سرد است تمام لذت دنيا .........
بي حضور شما ....................
وقت است ، يخ زده در آرزو.........
دور از نگاه شما ......................
مست است بي مي و ساقي .........
كنار شما ..............
لهو است هر چه هست و نيست....
بدون خنده هاي شما .........
لغو است كل شدن ها ..........................
بدون دعاي شما .........
مرگ است همنشين اين دل ديوانه .......
بي نفوس شما ............
آخر چگونه صبر كنم ..........
بي شما ......
بي نگاه شما .........
بي صداي شما ............
براي شما ..........
امتحان الهی
گمان کنم که دلم سخت اسیر تنهایی است..........
نقاب بر رخ و تیغش به خشم پنهانی است ...........
مگر نه اینکه طلوعت زمان شیدایی است ...........
چرا به مسلخ شب ها جواب تنهایی است ............
چنان کن سر انجام کار......
الهی
دستم بگیر که این آلوده را هیچ پاکی پذیرا نیست ..........
الهی
از چشمان آلوده ام سو رفته است و نور را نمی بینم ..............
الهی
آنقدر پا در رکاب گناه گذاشته ام که از پا در آمده ام .........
الهی
فضای خانه دل را به هر چه نسنجیده بود آغشتم .
الهی
دیوارهای ناشکری در مقابلت به آسمان فرستادم .......
نه اینکه شکرت نگویم ..............
ناشکری اسیرم کرده بود و لذت شکر از لبانم برده بود .....
الهی
زبان برای غیر گشودم که بریده باد ..............
نه اینکه غیر ، توان برآورده کردن داشته باشد .......
هرگز
زبانم قصور کرد و ذهنم نیز یاری اش نمود .....
الهی
تصور هر چیز را بدون تو ، برایم بی معنی کن .....
الهی
خواستن هر چیز را بدون خواست خود برایم مخواه ........
الهی
بودن بدون یاد تو را از یادم ببر ........
الهی
جان من امانتی است که بر من سپردی .........
گاهی بی لیاقتی ام را نظاره میکنی
که این گرانمایه را چگونه دستخوش حوادث میکنم
بر من رحمی کن .......
و نگاهت را از من بر نگردان
به چیزی محتاج تر از نورت نیستم
ای برآورده کننده ترین برآورده کننده
شاید این دل .......
در فضای روحانی تو
کمی آرام گرفت ........
الهی
زبانم از شکرت قاصر و دستانم به رحمتت قانع
برگیر از ذهن گریزانم شتابهای بی پایه را
برگیر از زبانم هر چه لغو و بیهوده است
ببیند چشمی را که هر چه دید تو را ندید ..........
الهی
آن کن که این بنده ناچیز در نهایت دارایی و مکنت و عزت
فریاد بندگی سر دهد و از خشم تو بر خود نیاساید
آن کن که سر انجام کار
چهره این سیاه رو به سفیدی برود و رضایتمندی تو حاصل شود .........
آن کن که نهایت دوری من از تو
به اندازه دوری من از منیتم باشد .............


